شرح غزلیات شمس

در این غزل، مولانا، با لحنی حماسی، از بزرگیِ بی‌پایان انسان سخن می‌گوید. به نظر او هر انسانی، برای خود، یک موسای کلیم، اسفندیارِ یل، علیِ مرتضی، سلیمانِ نبی، ابراهیمِ خلیل و محمدِ مصطفی است، با همان توانایی‌ها و نیروهای شگفت‌آور؛ ازاین‌رو بایسته است که انسان خود را دست...
- مشاهده مطلب
16 نوامبر 2016

رو سر بنه به بالین رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن! ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن! ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن! از من گریز، تا تو هم در بلا نیفتی بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن! ماییم و آبِ دیده،...
- مشاهده مطلب
23 اکتبر 2016

این غزل بسیار زیبا، آخرین غزل مولاناست. بهتر است که عین سخن افلاکی، در مناقب العارفین (جلد 2، صص 589 و 590) را با هم بخوانیم: و گویند: حضرت سلطان ولد، از خدمتِ بی‌حد و رقّتِ بسیار و بی‌خوابی، به غایت ضعیف شده بود؛ دائم...
- مشاهده مطلب
23 اکتبر 2016